تبليغاتX
--------- عشــــــــق ابدی مــــــــــــــا
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خدایا بی تو هیچم

 

 

 

 

             

 

        

ای خداجون سلام روم سیاه می‌دونم گناه کارم می‌دونم هر موقع یه کار بدی می‌کنم مثل پدری خوب می‌خوای

 یه جوری منو منصرف کنی‌ ولی‌ هیچ وقت تو انتخابام دخالت نمیکنی‌ فقط هشدار میدی بعد که اشتباه شد یه

بلایی سرم اومد آغوشت بازه باز هست برام، برای اینکه بیام تو بغلت دوباره نازم کنی‌ دوباره قربون صدقم

بری.... خدا جونم خدای بزرگم از اون موقع که فرق میان بد و خوب را فهمیدم اینم فهمیدم که کلی‌ بهت

بدهکارم ولی‌ به جای اینکه به دنبال این باشم یه جوری از بدهیتو که هیچ کس نمیتونه بپردازه را بدم همش

هی‌ زیادش کردم هر دفعه گفتم این دفعه دیگه گناه نمیکنم از فردا دیگه آدم میشم از فردا دیگه فقط من و

خدای خودم ولی‌ هیچ وقت اون فردا نرسید....

خدا جونم دیگه کم آوردم دیگه روم نمشیه برگردم بگم توبه آخه میترسم بازم قبول کنی‌ بازم من همونی باشم

که بودم، میترسم اصلا قبولم نکنی‌، میترسم که دیگه اصلا بهم توجه نکنی،‌ خدا جونم هربار این اواخر یه کار 

 بدی کردم یه جوری پاشو خوردم یه جور بد... ولی‌ این بار ازت خواهش میکنم به بزرگیت قسمت میدم که

صفت ارحم و راحمین  را برای من تمام کنی‌. اول ببخشیم بعد کمکم کنی‌

بنده ی خوبت باشم همون بنده ای که خودت دوستش داری نه کس دیگه همون بندی که قولشو بهت دادم خیلی

‌ وقت پیش...

 خیلی محتاجه کمکتم

 

 


 

+


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خایا فقط می تونم بگم شکــــــــــرت

 

 

 

خدايا سلام ...بعد از ماه ها دوباره ميخام برات بنويسم ،اما نمي دونم چي بگم ؟
حرف هاي زيادي توي دلم تلنبار شده اما توون نوشتن ندارم ...
خدايا چقدر از تو دور شده بودم در عين اينکه فکر مي کردم تو رو پيدا کردم ...چقدر گمراهي ؟!...چقدر ناسپاسي ؟!
اما تو باز هم ثابت کردي که رحمانيت فقط مخصوص خودته و بس...
چقدر بدي کردم و تو باز هم رهام نکردي ! چقدر دستامو  گرفتي و من با کارهام دستمو از دستاي تو جدا کردم !!
چقدر غفلت ...؟! چه روزهاي سختي بود زندگي بي تو ...
خدايا تو با اونکه به من نياز نداشتي و بي نيازتريني اما صدام ميکردي و من بي توجه به تو ! با اينکه بهت نياز داشتم و نيازمندترين بودم ...
خدايا هي بهم مهلت دادي و من نفهميدم ...هي بهم فرصت جبران دادي و من پشيمون که نشدم هيچ ...بدتر شدم !
اما تو بازم خدايانه دستامو گرفتي ،صدام کردي و گفتي توبه کن ... تو مشتاق به بخشش من بودي و من مشتاق به گناه ...

 

 


 

+


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دلم گرفته خدا

 

 

 

 

خدایا با اینکه خیلی دوستت دارم ولی دلم خیلی ازت گرفته احساس می کنم صدامو نمی شنوی یا دوستم نداری یا صدامو می شنوی و مشکلاتم رو می بینی اما بی تفاوتی نا شکری نمی کنم ولی دارم داغون میشم به خودت قسم کمکم کن کمکم کن

 

 

 

 


 

+


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خدایا چرا کمکم نمی کنی

 

 

این سوالی که این چند وقته مدام از خودم می پرسم . وقتی خیلی مایوس و ناراحتم  شروع می کنم به شکوه و

 شکایت که خدایا چرا کمکم نمی کنی و وقتی یه کم حالم بهتر می شه می گم خدایا دستت درد نکنه که بهم آرامش

 دادی . اما هیچ وقت به یه جواب مطمئن نرسیدم. این گردش سوال و جواب هم دائم ذهن منو مشغول می کنه.

 نمی دونم آیا وقتی چیزی ازش می خوایم بهمون می ده یا نه ؟ خیلی دلم می خواد اینو بدونم . خودش گفته که ازم

 بخواین تا بهتون بدم . اما یه موضوع دیگم هست آیا این چیزی که می خوایم برامون خوبه عاقبتش بخیره؟ اینو

 فقط اون می دونه پس باز نتیجه می گیریم خدایا بهمون صبر بده.

یه مطلب جالب بود فکر کنم از شکسپیر(اگه می دونین بگین از کیه) نوشته بود: خدایا وقتی کنار ساحل قدم می

 زدم جای دو رد پا بود یکی مال من یکی مال تو اما خدایا وقتی به صخره ها رسیدم فقط یه رد پا بود خدایا اون

 موقع سختی کجا بودی چرا منو تنها گذاشتی؟ ندا اومد که اون موقع تو روی شانه های من بودی.

می دونین وقتی به اینجا رسیدم نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم . یا یه حدیث قدسی اگه اشتباه نکنم می گه: وقتی

 ادم از یه چیز ناراحته و زار گریه می کنه خدا 10 برابر اون شخص ناراحته و گریه می کنه باهاش .

می دونم خدا خیلی مهربونه می دونم هر کدوم از ما رو خیلی دوست داره حتی اگه گنهکار باشیم.  اما کمکاشو

 درک نمی کنم گاهی می گم لابد اینجوری داره کمک می کنه لابد وقتی مشکل من طولانی شده یا حل نمی شه

 پس خوبیش تو اینه اما راستش بریدم .خیلی خستم خیلی ................ بعضی وقتا قدرت درک این همه عذابو

 ندارم اخه من خیلی نازک نارنجیم

 

 


 

+


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

فقط خدا

 

 

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم

 نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه

خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.


اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم

 و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.


می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل

 اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا

 زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام

 حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو

پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا

شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در

 کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز

 بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.



خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.



گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ

 رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی

 خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم

اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت

عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً

 فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک

می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می

 کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی

 نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت

خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و

زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا

گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید

 شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا

غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو

پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می

توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.


گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.


گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن

وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ

رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من

عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور،

آرامش و بی نیاز از هر چیز.

 

 


 

+




------------------------------------------ ----------------------------------- ---------------------------------------------------- ---------------------------- ----------------------------------------